بازی های ماهرانه ای دارد چشم
ابروها باید آرام باشند و پلک به آرامی باز شود٬ بسته شود
سخت است این بازی
با حقوق پناهندگی
ریختن تمام زندگی در کازینوی لاس وگاس
دل می خواهد
گاهی:
سرانگشت ها با دندان گزیده می شوند
گاهی لب ها ٬ زبان
خلاصه:
تمامش به دندان ختم می شود
بر خلاف تمامی رشته های اعصاب
باید صورت را میزان کنی
چین و شکن ها را صاف
این نقاب
هیچ پوستی بر گونه ها نمی کشد
همینطوری هم بروم هالووین
از ترس زهره ترک می شوید
من کسی هستم
شبیه مهرداد عارفانی
گرفتار فرشته های شری
که جن های مهربان شعرهای ناسروده اند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر