روزی که پاسبان ها عصبانی شدند
مشد صادق گفت:
بی ادبی می خواد کامونیستی بشه
بعد بیلش را رها کرد و کلنگ توی گل
چای را فوت و قند
دهاتی ها دویدند با کوزه ها و ماست ها
بازار پر از انار شکسته و سیب
تمام خیابان بوی تمشک گرفت و
خیلی شیشه شکست
فریدون فروغی در ایوان و تابستان می خواند
دیگه این قوزک پا یاری یه رفتن نداره
من بدون سبیل و ریش
با دمپایی ابری
رفتم نوار را عوض بکنم
دیدم قد کشیده ام
رفتم حرفی بزنم
مشد صادق مرده بود
دستم را فشار دادم ضبط روشن شود
چروک افتاد روی پیشانی پدر
مادر بزرگ روی پله ها غیبش زد
من هم دیگر آنجا نمانده ام
ضبط سونی
لپ تاپ شد توی دستم
باید به همه جواب پس بدهم اینجا :
خدا مشد صادق را بیامرزد
نمی دانم توی برزخ گیر کرده ام
مرد ه ام
روی پل صراط هستم؟
کسی نیست توی صورتم کشیده بزند
شاید در بیمارستانی
روی تخت خوابی
زیر چادر اکسیژن در کـــُما باشم؟!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر