۱۳۹۶ تیر ۱۷, شنبه

در ساعتی که نیست



در ساعتی که نیست می آید
در هفته ای بیرون از تمام ماه ها
می شود یواشکی کنارش نشست
خیره توی پنجره
بازی های انگشت و دست ٬ باید از جایی آغاز شود
وگرنه بعد از این همه سال
در نخستین ایستگاه پیاده می شدم
بدون لب بوسه های ما دیوانه است
موهای بی رنگش
ریخته روی صندلی
هی از سینه هایش رد می شوم
می افتم توی گونه هاش
سرم محکم می خورد به پنجره
بعد :
باید پا در شهری بگذارم که لال است
آهسته شوم
در ساعتی که روی عقربه ندارد.



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر