شما گل های شمعدانی را در پوتین کاشته بودید
گفتیم گلدان باید عوض شود
بعد فهمیدیم باید بخندیم ٬خندیدیم
آنقدر خندیدیم در نیمه شب
که همسایه در را زد گفت : کمی آرامتر ٬ لطفن
بچه ها خوابند و صبح می رویم سر کار
ما خوب هستیم ٬حالمان بهتر
و از این سوراخ مسدود در دیوار
به مناظر روشنی خیره شده ایم
که بوی سال های بعد از جنگ جهانی دوم را می دهد
و چمدان هایی را در ذهن جابجا می کنیم
که پر از نامه های عاشقانه ی سربازهای مرده است
هر جا قطاری سوت می کشد
حتمن یک نفر در کوپه ای
سرگرم نوشتن شعری عاشقانه است
بد یا خوب فرقی نمی کند
مهم این است که نوشته شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر