مغازه ی خیاطی آقای بیانی
خیلی دور است
قبل از تمام پانزده سالگی ها
در خیابانی که دو سمتش تاج با ریسمان بسته است
باجه ی تلفن
عینک درشت و صدای چرخ
اتوی زغالی
بخار پشت ویترین
از این سمت می شود دید
از آن طرف نمی شود
پدرم روی صندلی لب هایش تند و تند
دست در هوا می چرخاند
صدایش از شیشه ها نمی رسد
نه این که صدا نباشد
نه
صدا و تصویر از هم جدا
لب ها عقب افتاده اند
دارد چیزی را توضیح می دهد که حالا هست
بین ما چهل سال فاصله
سنم بیشتر از پدرم
هر چه مادرم میگوید برو
پدرت دیر کرده برو
نمی روم که نمی روم
تازه
اگر بروم
موهایم سفید
با چروک روی پوست چه کنم؟
آن ها برای اینکه درب را باز کنند و از مغازه بیرون بیایند!
چراغ را خاموش و کرکره را پایین دهند!
سیگاری روشن و در پیاده رو خداحافظی کنند!
باید از فیلم سیاه سفید
تکان بخورند
دستگیره را بچرخانند و رنگی شوند
آنها گیر کرده اند در ساعتی که روی دیوار
نیمه شبی از شب های خیلی دورتر از ۱۳۵۷
تکان نمی خورد .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر