هر بار که تعریف می کنم
چیزی از ذهن به آن اضافه می شود
بی آن که اتفاق دیگری افتاده باشد
در میدان های مین خودم را لوس می کنم
قصه ها کش می آیند مثل چروک های صورت ام
طوری شده ام
یک طورهایی که نمی دانم چه طوری بگویم
دروغ و راست قاطی
جدا نمی شود
مدتی هست به سواحل اسپانیا فکر می کنم
و محکوم کردن اعدام
به جزیره ای در یونان
به آزادی زندانی های سیاسی
به یک قایق بزرگ در سواحل قبرس
به رژه ی نردبان ها در جشنواره ی کن
گاهی که از کنار کمپ اشغالی افغان ها می گذرم
پاکت سیگارم خالی می شود
رفقای اتیوپی
بدون برق
آبگرمگن را چه طوری روشن کنند؟
با شکم های بر آمده در تاریکی
سالن های کلیسای متروک
سقف های بلندی دارد
که انعکاس صدا هر طور آواز بخوانی :
می شود جنون قشنگ
ولی
من به یک هتل در جزایر قناری فکر می کنم
و به کرم های ضد آفتاب و طراوت پوست
سنگسار دختری در پاکستان دو ساعت غمگینم می کند
یک امضاء کافی است
برای همین همیشه مات می شوم
توی شیشه های مترو و تونل های سیاه
کسی که نمی داند کجا باید سوار شود
و کی پیاده شود آدم نیست
هست؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر