چشم های براقم گواهی می دهد فقط جنگلی نبوده ام
می شود از عکس های سیاه و سپید
بوی دختران رشت را از کتاب خاطرات جنگل بیرون کشید
عطر پارچه ی تازه چیت می پیچد در ایوان چوبی
و ریسه های پیاز در تابستانی دور
تاب می خورنددر بالاخانه ی چوبی
چقدر در لندن مه گرفته گریه کنم؟
خیابان های پاریس کوچکند
کوچکتر از خطوط مالرو در فومن
یک کوچه از سیاهکل را طاق نمی زنم با تمام نیویورک
چقدر ضجه کنم در فرانکفورت دهاتی
من کجا و شعرهای عاشقانه کجا؟
دوستت دارم : دل می خواهد
چیزی بین این همه چیز در تاریکی دارد برق می زند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر