زنی که توی تابلو خنده اش نیمه تمام سانسور شد
در شبهای لوور قهقهه می زند
موزه که تعطیل می شود
از تابلو می آید پایین
جلد مشمایی اش را صاف می کند
نگهبان ها روی پله ها سیگار توی دست
تکان نمی خورند
خاطره ای دور از شب های خیلی دور
چیزی شبیه ایستادن کنار میله ها
خیره شدن در مهتاب ٬ بالای برجک دیده بان
بیدار می شود
ما چقدر سیگار می کشیدیم
وقتی داوینچی نبود
و ۵ صبح دختری هجده ساله
با سوزش ران ها و بکارت دریده شده
از درهای آهنی به سمت کیسه های شن می رفت
پوکه ها اسلوموشن شد
کار هرشب ماست
چیزی توقف می کند !
نه ماشینی می گذرد
نه پرنده ای آواز می خواند
نه نئون ها چشمک می زنند
حتی رودخانه ی سن ٬ ماهی های بی تحرکی دارد
که در آب راکد شبیه نقاشی های آبستره شده اند
در نور ریخته از چراغ های برق
حالا
بازی های دست آغاز می شود
همیشه می آید در اولین پارکینگ
تنها اوست که می تواند از درهای شیشه ای و آجرها بگذرد
این بوسه های طولانی برای من سخت است
کم می آورم نفس
باید حفظ آبرو کنم
زندگی در تابلو ٬ سنگینی بار زمان را بر دوش می کشد
اما پیر نمی شود
بعد ٬ پاریس را با دوچرخه در باران رکاب می زنیم
همیشه جلو می زند
لابلای ماشین های بی حرکت
پلیس راهنمایی با دست های باز
سوت روی لب
تکان نمی خورد
باران رفیق من است
یک سوسیالیست واقعی
بی دریغ می بارد
ای کاش می توانستم دانه هایش را بشمرم
o
در زمان ناشناس با هم یکی شده ایم
من ٬ باران ٬ دوچرخه ٬ مونالیزا
صدای خنده های ما دیوانه است
هر چه می گویم برگرد ٬ رقصش گرفته است
کافی است یکی اشتباه کند
برود از از خیلی روزهای پیش از این
خاطره ای ٬ چیزی چه می دانم یک ویترای
یا گلهای چینی پرداخته شده با خمیر نان در سلول را بیاورد توی ذهن
آن وقت پلیس سوت خواهد زد
ویترای روی اسفالت خواهد شکست
و چهره ی سیاه و سپید چه گوارا
تکه تکه می شود
دستش که پایین بیاید
موتورها خیز می گیرند و صدای ما گم می شود
و پژواکِ آوازهای پارتیزان هایِ فرانسه
دور خواهد شد از سرودِ یک جنگل ستاره
باید حفظ آبرو کنم
بعد از تمام بوسه ها
خیس از ریزش های نرم بهار
پیش از رسیدن سپیده دم روی پله های لوور بنشینم
حالا فردا صبح است
فلاش روی فلاش
مونالیزا خسته از شبگردی
با چشم های بی تحرک در قاب شیشه ای نشسته است
نمی دانم او به آدم ها نگاه می کند و لبخند می زند
یا آدم ها به او .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر