وقتی من آنجا نباشم
آنجایی وجود ندارد که باشد
دارد؟
نگفتم!
دیدی نامه ها برگشت می خورد
مادرم : ادای مادرم را در می آورد
هر وقت دروغ کم بیاورد راست می گوید
از کدام شهر حرف می زنی
چیزی توی نقشه نیست
که پانزده سالگی ام بدود روی پل
و سینمای نبرد صیادان و سربازها باشد
و ماهی آزاد ریخته در تور و خزه
دوان دوان بر قلوه های سنگ پیچ و تابش بگیرد
برود بازار و
دهانش باز دراز بکشد کنار رفقا
جنگ جهانی دوم در رودخانه ی کوچک شهر
ای کاش آدرسی داشتم
شماره تلفنی
خواهری ٬ برادری
کسی
قومی
چه می دانم حتی یک همشهری
گلی لابلای آهن ها تاب می خورد
ای کاش قطار تهران مشهد بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر